مگو فراق فراق

مگو فراق . فراق
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد اين جهان باشد
براي من تو مَگِريْ و مگو دريغ دريغ
به دام ديو دراُفتي دريغ، آن باشد
جنازهام چو ببيني مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات، آن زمان باشد
مرا به گور سپاري مگو وداع وداع
که گور، پرده جمعيت جنان باشد
فروشدن چو بديدي، برآمدن بنگر
غروب، شمس و قمر را چرا زيان باشد
تو را غروب نمايد، ولي شروق بود
لَحَد چو حبس نمايد خلاص ِ جان باشد
کدام دانه فرورفت در زمين که نرست؟
چرا به دانه انسانت اين گُمان باشد؟
کدام دَلْوْ فرو رفت و پُر برون نامد؟
زِ چاه، يوسف ِ جان را چرا فَغان باشد؟
دهان چو بستي از اين سوي، آن طرف بگشا
که هاي و هويِ تو در جوّ لامکان باشد
تو را چنين بنمايد که من به خاک شدم
به زيرِ پايِ من اين هفتآسمان باشد
مولانا شمس تبريزي
......................... (لغت معني) .........................
مگري = گريه مكن . به دام ديو در افتي ... = اگر به دام شيطان گرفتار آمدي آن افسوس دارد. مرا وصال و ملاقات ... = آن زمان هنگام ديدار من با خداوند است. كه گور پرده جمعيت ... = زيرا قبر حجابي است كه فعلا مرا از بهشت دور و در اختفاء نگاه داشته است. فروشدن چو بديدي ... = پنهان شدن در خاك را كه مشاهده كردي، از خاك برخاستن روز قيامتم را بايد نگاه كني. غروب شمس و قمر را ... = غروب كردن ماه و خورشيد ضرر و زياني به آنها نمي رساند. تو را غروب نمايد ولي ... = به نظر تو در خاك شدن من ناپديد شدن است در حاليكه سر زدن و طلوع كردن است. لحد چو حبس نمايد ... = هنگامي كه قبر مرا در بر گرفت روحم از زندان تن آزاد و رها شده است. كدام دانه فرو رفت ... كدام دانه گياه در زمين كاشته شد كه نروييد و سبز نشد. چرا به انساني كه به خاك سپرده مي شود چنين گماني داري؟ كدام دلو فرورفت و پر ... كدام دلو در چاه فرو رفت و بدون آب بالا آمد روح كه مانند يوسف در چاه قبر مي افتد چرا بي تابي كند؟ دهان چو بستي ... = هنگامي كه با مرگ دهانت در اين دنيا بسته شد در عالم برزخ باز مي گردد و تمام گفتگوهاي تو با معشوق در جايي است كه زمان و مكاني براي آن وجود ندارد. تو را چنين بنمايد كه ... = تو فكر مي كني كه من به خاك سپرده شدم اما بدان كه در آن لحظه تمام آسمانها و زمين زير پاي من قرار دارد.